دی
۱۲

بوم مدیریتی

نمی خواستم بیام اینجا دوباره بنویسم. میخواستم برم یه گوشه ای های های گریه کنم. بعد دیدم خب چه کاریه؟ بیام اینجا دوباره بنویسم که بهتره!! :biggrin: … البته بعدش یادم اومد که برای چی اون تصمیم رو گرفته بودم. میخواستم برم به حال خودمون گریه کنم. به حال این تریاهای اطراف دانشگاه ولی آباد، به حال این طبقه محروم ها که میگند، … بندگان خدا در نوار غزه، … اون هایی که آب برای خوردن ندارند، … اونهایی که آب برای خوردن دارند اما فرصت آب خوردن ندارند، به حال این مملکت، این کره خاکی که درست کردیم و به حال کهکشان راه شیری و مخصوصاً تریاهای اطراف دانشگاه که بدجوری در کهکشان راه شیری تو چشم اند! و بچه هایی که در اونها رفت و آمد میکنند از این نوار غزه ای ها هم بیشتر گریه کردنی هستند. منظورم اینه که سوژه بهتری برای گریه کردن هستند. البته منظور یکسری case های خاص و معلوم الحال هست! :wink:

اینجا هوا بسیار سرده بطوریکه اگه کسی به هر دلیل خوابش ببره، دیگه بیدار شدنش با خداست و کاری هم از کسی ساخته نیست. البته ما همواره سعی در بیدار کردن هم قطاران به خواب رفته مون داریم اما شدت سرما و لذت خواب به حدی هست که تا این لحظه واقعاً کار زیادی از ما ساخته نبوده. متاسفم! :103:

————

ما بسیار تأکید داشته ایم و داریم که نصب یک برد آموزشی صرفاً برای داشتن یک برد آموزشی نیست! هدف اطلاع رسانی است. اما متاسفانه در اغلب موارد، اطلاعیه تغییر ساعت برگزاری کلاس ها و امتحانات تنها چیزی است که جایی در برد آموزشی نداشته و گروه آموزشی هم در حالت نرمال در جریان اینگونه مسائل نیست. مگر اینکه اتفاق خاصی افتاده باشد. مثلاً ایرانسل مشکل داشته باشد و مدیران گروه ها (خیلی کلی!) فرصتِ در جریان قرار گرفتن داشته باشند. البته تا به امروز چندان جای نگرانی نبوده است زیرا دانشجویان فهیم ما پس از گفتگوی تلفنی با استاد مربوطه، اطلاع رسانی را انجام داده و در صورت تشخیص، آموزش را نیز در جریان وقایع دانشگاه قرار میدادند. اما امید می رود از این پس، اساتید گرامی اطلاعیه ها را به هر ترتیب که شده در اختیار گروه آموزشی قرار دهند تا در نهایت بر روی برد قرار گیرد. این کار باعث می شود هم حوصله همکاران آموزش سر نرود و هم دانشجویان از سر در گمی دربیایند. و یا اینکه اساتید میتوانند حداقل شماره تلفن همراه خود را public کنند که ما به این هم قانع هستیم. :17:

————

البته این ترم که گذشت. شاید باور کردنش برای شما خوانندهء گرامی سخت باشه اما ما هنوز هم امیدواریم که این مساله اطلاع رسانی در دانشگاهمون حل بشه. و باز هم البته، این مشکل تمام گروه های آموزشی نیست و حتی در گروه های مورد بحث هم وضع همیشه به این شکل نیست اما همون ایرادات اندکی که وجود داره هم مثل لکه ای سیاه بر روی بوم مدیریتی سفید و تمیز دانشگاه ما به شدت خودنمایی میکنند. اگه باور ندارید، خودتون یک نگاهی به بوم مدیریتی بیاندازید (البته این از دید منه. شاید واقعیت ۳۶۰ درجه با چیزی که من توصیف کردم فرق داشته باشه!):

در هر حال به نظر من اگه قرار باشه نیمه پر لیوان رو ببینیم، چنین وضعیتی خیلی امیدوار کننده است. هنوز خیلی نقاط سفید وجود داره که میشه اونها رو بسط داد و … . اگه هر نفر بخش تحت مدیریت خودش رو به خوبی کنترل کنه … .

معمولاً در این قبیل مباحث مدیریتی همه مون از تئوری نمره کامل رو میگیریم و اصول کار و اقداماتیکه باید انجام بگیره یا نگیره رو به خوبی بلدیم اما اصولاً کمتر کسی میتونه از بخش عملیش نمره بگیره. شاید این بخاطر جو امتحانه! همون بحث سرما و خواب و اینها.

الان چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه که بنویسم … آها یک چیزی یادم اومد …

کریسمس مبارک! :104: آغاز سال ۲۰۰۹ میلادی رو به همه بخصوص دانشجو ها ، اساتید و مسئولین دانشگاه ها و باز هم بخصوص دانشگاه آزاد تنکابن تبریک میگم. :86: ان شاءالله سال ۹۰۰۲!! (اگه هنوز حیات وجود داشته باشه!) :109:


پانوشت: میتونید از کادری که در ستون سمت راست وبلاگ وجود داره، مشترک خبرنامه وبلاگ بشید تا هر زمان که مطلب جدیدی در این وبلاگ نوشته شد، از طریق ایمیل مطلع بشید. شما هم اگه نظر/انتقاد/پیشنهادی داشتید و یا خواستید تبریکی، چیزی بگید تعارف نکنید ها. بخش نظرات وبلاگ در خدمت شماست! کافیست روی “دیدگاه” کلیک کنید. :biggrin:





دی
۰۵

پمپ خلاء (قسمت دوم)

سلام.

بالاخره یک فرصت دست داد تا مطلب “پمپ خلاء” رو تکمیل کنم. فقط قبلش میخوام از بچه های میکروبیولوژی ۸۴ که در برگزاری جشن فارغ التحصیلی زحمت کشیدند تشکر کنم :33: و گذر از این مقطع تحصیلی رو بهشون تبریک بگم :86:

در کل جشن خوبی بود. فقط چیزی که برای من جالب بود این بود که تمام اولیای دانشجوها و خود دانشجوها داشتند به جشن فکر میکردند و کلی هم ذوق داشتند و تا جاییکه یادمه کسی پا نشد داد بزنه “آخه این چه وضعیتیه که دانشگاه آزاد داره و …” اما موقع سخنرانی مسئولین که شد، گفتند دانشگاه آزاد خیلی هم خوبه!! چندین هکتار زمین داره، چندین واحد داره، تازه؛ اگه دانشگاه آزاد نبود که شما الان …. ؟! فکر میکنم تازه اون موقع بود که همه به یاد آوردند که کجا آمدند و چه میکنند و داغشون تازه شد.

البته ما همچنان امیدواریم با این شیوه تلقین درمانی مسئولین، وضع دانشگاه آزاد هم بهبود پیدا کنه ان شاءالله. اما برسیم به بحث خودمون.

اونطور که در دانشنامه رشد اومده “واژه «خلا» به معنی تهی و خالی ترجمه واژه لاتین vacuum می‌باشد”. وقتی داشتم عنوان این یادداشت رو انتخاب می کردم تو این فکر بودم که گذراندن تحصیلات دانشگاهی (در یک “به اصطلاح دانشگاه” مثل همین دانشگاه آزاد تنکابن) علی رغم تمام فوایدی که داره، چقدر میتونه تاثیر منفی روی دانشجو ها بذاره! بدون تعارف، چقدر از استعداد ها و توانایی ها در سایه ی منفعت طلبی و رفتارهای جاست اکونومیک برخی از اساتید از بین میرند! چقدر از دانشجوها بهترین فرصت هاشون رو با جستجوی مقالات تخصصی که صرفاً برای استفاده شخصی اساتید به دانشجو تحمیل میشه، از دست میدند. در همین دانشگاه خودمون دانشجوها چقدر برای رفتن از دانشگاه ولی آباد به خوبان رزگاه و بالعکس و از این دو به خوابگاه و بالعکس وقت و هزینه صرف میکنند. چرا ساختمون های آموزشی رو ۱ طبقه می سازید؟!! (این ربطی به موضوع نداشت اما خب به هر حال یک انتقاده!). اگه از یک مدیر انتظار داریم که عاقلانه و با تدبیر عمل کنه، در کجا باید دانش های مدیریتی رو فرا بگیره؟ ۱)کارگاه     ۲)دانشگاه     ۳)آزمایشگاه     ۴)آرایشگاه!

اگه این پمپ خلاء از روی دانشگاه برداشته بشه و استعدادها، توانایی ها و فرصت های دانشجوها با اقدامات نادرست اساتید، مسئولین و خود دانشجو ها -که همه بخاطر عدم آگاهی از اهمیت اهدافمون هست- در روزمرگی زندگی مه آلودمون محو نشه (چه شاعرانه! :wink: )، میشه به بهبود وضع جامعه دانشگاهی امیدوار بود. و در این صورت دیگه مجبور نیستیم بجای کیفیت آموزشی، رضایت دانشجوها و تعداد افراد فرهیخته و دانشمند، بیاییم و متراژ زمین دانشگاه رو به عنوان برگ برنده جامعه دانشگاهی رو کنیم!

راستی بنظر شما در شطرنج، مهره سرباز مهم تره یا شاه؟ کدوم بیشتر میتونه در روند بازی تاثیر گذار باشه؟ شاید بگید هر دو، یکی مستقیم و دیگری غیر مستقیم. اما بنظر من این مهره سربازه که تعیین میکنه بازی چطور پیش بره. آیا میتونید تصور کنید که اگه در طی یک بازی، شاه، وزیر، رخ، فیل و حتی اسب(!) بخوان به سرباز -این مهره مظلوم- زور بگن و تلکه اش کنند چه اتفاقی میفته؟ شاید بخاطر همینه که فرار مغز ها رخ میده!

توضیح در مورد تصویر قسمت اول یادداشت “پمپ خلاء”: علاوه بر مطالب بالا باید اضافه کنم » بایستی قبول کنیم که تنها مهره سربازه که پتانسیل پیشرفت کردن رو داره (مثلاً با وزیر شدن!). البته تو صفحه شطرنج ما سابقه داشته که سرباز شاه هم شده! یک توصیه به مدیران شطرنج باز: اگه میخواین به موفقیت برسید باید مسیر رو برای مهره های سرباز هموار کنید تا بتونند به خونه آخر برسند، ارتقا پیدا کنند و بتونند کمک کننده باشند. بی توجه بودن نسبت به وضعیت مهره ها میتونه در آینده مشکلات حادی برای ادامه بازی بوجود بیاره که ممکنه حتی به از دست دادن مهره های کلیدی بیانجامه.

تا ماجرا جنایی نشده بحث رو به پایان میرسونم! این قسمت پایانی یادداشت “پمپ خلاء” بود. تا یادداشت بعدی خدانگهدار.





آذر
۲۷

پمپ خلاء (قسمت اول)

سلام.

درسته که از قدیم گفتند “ز گهواره تا گور دانش بجوی” اما نه اینجوری آخه استاد عزیز! مگه هزینه برگزاری کلاسها و در اختیار داشتن امکانات آزمایشگاهی رو پرداخت نمیکنیم مسئول گرامی؟ پس وقتی اساتید محترم وسط ترم میرند دنبال دانش جویی شون و کلاسی تشکیل نمیشه آیا قرارداد آموزشی فسخ نمیشه و آیا فسخ کننده قرارداد ملزم به جبران خسارت وارده علاوه برخسارت تأخیر در انجام تعهد … :8:

خب بگذریم! حتماً ملزم نیستند وگرنه در یک دانشگاه آزاد و تازه اون هم اسلامی به سبک ایرانی چیزهایی مثل کلاهبرداری، زورگیری، تهدید وبلاگ نویس های زحمتکش(!) :razz: و … رو هرگز نداشته ایم مثلاً و هرگز هم نخواهیم داشت ان شاءالله.

در همین راستا یک مصراع به عنوان تبصره به مصراع پیشین اضافه کردم که سرهم به سمع و نظرتون میرسونم:

ز گهواره تا گور دانش بجوی  * * *  ولی قبلِ اون*، درسُ تا ته بگوی!

* فعلاً در مورد اینکه “اون” در مصراع دوم به چی اشاره میکنه اتفاق نظری بین ادبا وجود نداره. هر وقت به توافق رسیدند خبرتون میکنم! راستی بالای “درس” هم ضمّه داره که شاید خوب نیفتاده باشه.

دی ماه هم در راهه و در این چند روز پایانی آذر به هر لوازم التحریری ، فتوکپی/زیراکسی، عکاسی و بقالی که سربزنید میبینید یک چند مقاله ای در لیست مقالات ترجمه نشده باقی مانده اند و مشتاقانه منتظرند تا به قلم دانش گستر مترجمین به زبان شیرین پارسی ترجمه بشند. اما نمیدونم ما چرا همیشه دوست داریم مسائل رو پیچیده کنیم؟! خب از همون اول ترم میشه هزینه ترجمه مقالات رو محاسبه و همراه شهریه پرداخت کرد تا اساتید محترم خودشون هر مقاله ای رو که تایید میکنند بدند برای ترجمه!! بهتر نیست؟ اینجوری هم هزینه رفت و آمد و … کاهش پیدا میکنه و هم از بار ترافیکی شهر کاسته میشه و به تبع اون آلودگی های زیست محیطی/فرهنگی/اجتماعی کمتری خواهیم داشت!

گفتم “آلودگی” یاد یک چیزی افتادم. تابحال به چرخه زندگی دانشگاهی ها توجه کردید؟! :biggrin:

دانشجو پول میده به دانشگاه. دانشگاه بخشی از این پول رو به استاد میده و بخشی دیگه رو مثلاً صرف توسعه و … میکنه. استاد پول رو میگیره و به دانشجو تحقیق میده!

دانشجو پول میده به کافی نت تا مطالب مورد نظر رو پیدا و ترجمه کنند!!  :7: و بعد تحقیق رو تحویل استاد میده.  :smile: استاد دانشجو رو می اندازه!  :120: (آخه فهمید که دانشجوهه اون مطلب رو خودش ترجمه نکرده بود - اینکه چطور یک استاد میفهمه که بین یک دانشجوی بی سواد و یک مترجم بی سواد، کدومشون یک متن رو ترجمه کردند، هنوز در هاله ای از ابهامه!)

دانشجو در هر حال مجبوره اون درس رو پاس کنه.  :14: بنابراین دوباره پول میده به دانشگاه. دانشگاه یک بخشی رو خودش برمیداره و یک بخشی رو میده به “استاد ۲″! استاد ۲ به دانشجو تحقیق نمیده. اما سوالاتش رو اونقدر میپیچونه که از چهارچوب آموزشی که سهله، از چهارچوب علمی هم خارج میشه. در نتیجه دانشجو میافته! :78:

دانشجو دوباره پول میده به دانشگاه.  :15: دانشگاه یک بخشی رو خودش برمیداره و یک بخشی رو میده به “استاد ۳″! استاد ۳ به دانشجو تحقیق نمیده و اصولاً قبل از امتحان نمره قبولی رو برای همه رد میکنه! بنابراین دانشجو بالاخره قبول میشه. :119: :104:

دانشجو با همین تکنیک درسها رو یکی یکی پاس میکنه و بالاخره یک روز چه بخواد چه نخواد فارغ میشه!  :117: دانشجوی ما بعد از اینکه فارغ التحصیل شد، باید در شجره ژنتیکیش دنبال یک ارتباط بین اجدادش و اجداد مسئولین فعلی دانشگاه بگرده. اگه موفق به پیدا کردن یا ایجاد(!) یک ارتباط ژنتیکی مشروع(!) شد، میتونه با ارائه یک برگه شجره نامه به همراه مقدار کافی عکس و مستندات دیگه به استخدام دانشگاه در بیاد. اگه فن بیان، روابط عمومی، آشنایی با روانشناسی فردی/اجتماعی/بالینی و … که لازمه حضور در کادر اداری دانشگاه هست رو نداشته باشه، میتونه حداقل به عنوان یک استاد به کشورش و هموطنانش خدمت کنه و گَرد وایت بُرد بخوره و مثل شمع بسوزه و از این چیزها! (این خیلی خوبه که معلم مثل شمع میسوزه! اما بعضی ها جنسشون مرغوب نیست. برای همین هم میبینیم که واقعاً بد میسوزن. طوریکه یک کلاس رو هم با خودشون میسوزونن!  :121: (تنها شکلکی بود که توش آتیش داشت! فرض کنید اون قرمزه که داره میسوزه استاده و بقیه اش رو خودتون cut کنید! راستی این چرا وقتی که میسوزه میخنده؟!) اما در عوض بعضی های دیگه … آدم لذت میبره وقتی که میبینه استاد یک گوشه کلاس داره میسوزه و بچه ها هم حسابی پخته میشند! - حالا ممکنه اون چند تایی که ردیف جلو نشستند یک مقدار نیم سوز بشند اما عیبی نداره)

حالا این دانشجوی استاد شده ی ما(!) به چه سبکی درس میده بنظر شما؟ شما که اهل نظر دادن نیستید، پس خودم میگم.

تحقیق فقط Review اون هم ۲۰۰۹ . یکی؟ هه! نه ۳ تا!! نمره اضافه چطور؟ اگه مقاله تو ژورنال معتبر چاپ کنید ۰/۵ تا ۰/۷۵ هم اضافه میکنیم. کی به کیه!

حالا اینکه اینها چه ربطی به پمپ خلاء داشت رو نمیدونم!! اتفاقاً الان دارم به همین فکر میکنم که آخه اینهمه نوشتی چه ربطی داشت به موضوع؟!! خب … مساله یک مقدار پیچیده است! :101: حالا سعی میکنم هرطور شده ربطش بدم. :wink: اما نه الان. ساعت رو گذاشته بودم که صبح زنگ بزنه. باید ۱ دقیقه بکشمش عقب تا بتونم ۱۲ ساعت تخت بخوابم (یک مقدار هم شما فسفر بسوزونید). :12:

پانوشت: اگه ایراد تایپی/نگارشی/گرامری و … داشت بذارید به حساب اینکه نصفش رو تو خواب نوشتم!!! راستی شنیدم دانشجوهای ما جرأت ندارند کامنت بذارند! راسته یا دروغ؟ (تحریک!!)





آذر
۰۱

تحلیل اوضاع - آذر ۸۷

سلام.

شما رو نمیدونم اما از پست قبلی تا این لحظه برای من که اتفاق خاصی نیافتاده. فقط هوا کمی سرد تر از گذشته شده. کلاغها همچنان روی اسکلت نیمه تمام ساختمون جدید دانشگاه میشینند و بر روند پیشرفت پروژه نظارت دارند. اگرچه سردی هوا باعث شده که از شتاب بعضی از فعالیت ها کاسته بشه اما پیداست که نتونسته روی بعضی از چیز ها تاثیر بذاره! من جمله بازار مونتاژ مقاله که هنوز داغه و استاد و دانشجو و دربان و … مقالات رو بدون اجازه قرض میگیرند(!) و Send to all میکنند به تمام ژورنال ها بلکه Reply بشه. اینطور که من متوجه شدم تفاوتی نداره که Accept کننده یک روزنامه محلی در جزیره آدم خوار ها باشه یا مثلاً مجله Nature. مهم اینه که کسی پیدا بشه که مقاله شما رو چاپ کنه تا هم کمبود محبت ها جبران بشه و هم کسری درآمد ها! :24:

کارگران زحمتکش همچنان در کلاسهای جدیدی که کنار سوله ورزشی درست شده در حال انجام وظیفه هستند. این خیلی خوبه فقط امیدوارم این عزیزان از مته های بلند استفاده نکنند! چون ممکنه در اونطرف دیوار چند عدد دانشجو نشسته باشند که از فکر اینکه ممکنه تبدیل به یک مثال زنده برای آموزش مبحث آوند آبکشی بشند احساس خوبی بهشون دست نده! گذشته از این، وقتی این عزیزان در حال انجام وظیفه هستند، استاد فقط تصویر داره!

این روز ها بچه ها (دانشجو ها) Mood های متفاوتی دارند و این تفاوت بیشتر از قبل احساس میشه. بعضی ها عشقولانه اند :105: ، بعضی فقط منتظر سپری شدن وقت اند :49: و بعضی ها هم افسرده اند :78: . یک گروه هم که همواره در پی درس و مشق(!) اند :108: . و البته وبلاگ نویس زحمتکش دانشگاه رو هم نباید فراموش کرد (خودم) که هنوز مودی براش تعریف نشده :101: :wink: . اما تمام اینها (حتی وبلاگ نویس زحمتکش) این روز ها در یک احساس مشترک هستند و اون هم استرس امتحانات میان ترم هست :71: . با توجه به تاثیر دادن معدل در آزمون ارشد این نگرانی وجود داره که ارزشیابی ها به درستی صورت نگیره و … (به دلایل امنیتی بقیه اش رو بعد از امتحانات میگم!! :razz: )

خیلی سعی میکنم انتقاد نکنم اما باور کنید راه نداره! میشه یک سیبی که کرم خورده رو با جدا کردن بخش کرم خورده به شکل قابل مصرفی در آورد. اما الان وضعیت دانشگاه ما مثل یک سیب کرم خورده نیست! بیشتر شبیه یک کرم سیب خورده است و واقعاً جدا کردن سیب در این حالت کار خیلی دشواریه.

عکس خوب برای این یادداشت پیدا نکردم. ان شاءالله دفعه بعدی.

پانوشت: احتمالاً مجبورم ماه به ماه آپدیت کنم. آمار نشون میده تعداد خواننده های وبلاگ زیاده اما کسی نظر نمیده. نمیدونستم اینقدر دانشجوی خجالتی داریم (تحریک!!).





آبان
۰۸

ازدواج نیمه مستقل

کارشناس سازمان ملى جوانان: “براى ساماندهى ازدواج جوانان باید سالانه ۱‎/۵ میلیون ازدواج صورت گیرد که هم اکنون ۸۰۰ هزار ازدواج انجام مى شود که به هیچ وجه رضایتبخش نیست.”

“نزدیک به ۱۵ میلیون دختر و پسر ایرانى هم اکنون در سن ازدواج قرار دارند که اگر ازدواج آنها با فاصله سنى چهار سال باشد (که تقریباً همین طور است) یک میلیون و ۶۵۰ هزار دختر شانس ازدواج را از دست خواهند داد و هم اکنون نیز یک میلیون دختر بالاى ۳۰ سال این شانس را از دست داده اند.

از طرفى سن ازدواج پسران از ۲۵ سال در ۲۰ سال گذشته به ۲۵‎/۹ سال درشرایط کنونى رسیده و این روند در دختران ۱۸ سال بوده که هم اکنون به ۲۱‎/۹ سال رسیده است.”

اگه با عینک مهندسی به قضیه نگاه کنیم، از همون جمله اول هم میشه نتیجه گرفت که باید سالانه ۷۰۰ هزار ازدواج جدید رو به ۸۰۰ هزار ازدواجی که با زبون خوش صورت میگیره اضافه کنیم تا جمعاً ۱/۵ میلیون ازدواج و در نتیجه ۳ میلیون جوان ساماندهی شده داشته باشیم!

اما حالا چکار کنیم که سالانه ۷۰۰ هزار ازدواج بیشتر داشته باشیم؟!

اخیراً طرحی مطرح شده تحت عنوان “ازدواج نیمه مستقل جوانان” که یک راه حل بسیار جالب برای مشکل ازدواج جوون ها ارائه میده. به این صورت که دختر و پسری که قصد ازدواج دارند میرند ازدواج میکنند! اصلاً هم نیاز نیست نگران خونه باشند چون قرار نیست زیر یک سقف زندگی کنند! هر کدوم از زوجین در خونه پدریشون با خوبی و خوشی در کنار هم - نه ببخشید، جدا از هم - زندگی میکنند. بعد از این که زوجین زندگی غیر مشترکشون رو شروع کردند، اگه یک روز شرایط مالی شون بهتر شد میتونند خونه مستقل تهیه کنند و سالهای باقی مونده عمرشون رو با هم سپری کنند. اگر هم شرایط مالی شون بهتر نشد … خب … در اون صورت کاریش نمیشه کرد … حتماً قسمت نبوده! اما از اینها که بگذریم، خوبی این طرح اینه که خیلی سریع آماری که نیاز داریم رو تأمین میکنه. (چقدر خوب! :49: )

اما خب نکات خیلی خیلی ظریفی هم وجود داره که در این طرح در نظر گرفته نشده (با چشم غیر مسلح قابل مشاهده نیستند)! من قصد ندارم به تمام اون نکات اشاره کنم اما بعضی هاش رو میگم.

بر فرض محال که این یه طرح موفقه و هر جوون میتونه پس از دو-سه سال یک مسکن مستقل تهیه کنه. سوال اینه که چطور این طرح به اجرا گذاشته میشه؟ مثلاً مهلت در نظر گرفته میشه که متولدین — تا — تا پایان ماه فرصت دارند که ازدواج کنند؟ یا مثلاً در رسانه ها برای ازدواج تبلیغ میشه؟! و یا اینکه از اهرم تشویق استفاده میشه: ازدواج کنید، جایزه بگیرید! برای شرکت در قرعه کشی، هر ازدواج ۵ امتیاز!!

مورد دوم اینه که الان در همین دانشگاه های خودمون می بینیم دانشجوهایی که برای یک مدت خیلی کوتاه دور از خانواده شون زندگی میکنند دچار افسردگی میشند که در مواردی فشار های روانی ناشی از این خلاء عاطفی به حدی زیاده که حتی به خودکشی منجر میشه. در مورد دو جوون که قصد شروع یک زندگی مشترک رو دارند این احساس وابستگی به مراتب شدید تر از احساسیه که هر کدوم نسبت به خانواده شون دارند. پس چطور میتونند چندین سال دوری از هم رو به این شکل غیر متعارف تحمل کنند. اینجور زندگی رو کمابیش میشه به کُما تشبیه کرد. نه کاملاً زنده نه کاملاً مُرده! خب اینجوری ازدواج نکنند که استرس کمتری دارند. (ناگفته نماند که خوشبختانه در دانشگاه رتبه الف ما دانشجوها زیاد افسرده نیستند. چون سوژه برای انبساط خاطر دانشجو ها زیاده! :54: )

گفتم سوژه، یاد این افتادم که میخواستم بگم در کل چقدر خوبه که مسئولین محترم ما رو بدون سوژه نمیذارند! حداقل اینجوری کلی موافق و مخالف سر این طرحی که هنوز مشخص نیست طرحه یا نظریه یا … با هم بحث میکنند و خب این هم خودش یک گام بزرگ در راه ایجاد اشتغال برای جوون هاست. با همین طرح کلی خبرنگار، روزنامه نگار، منتقد، شاعر (یادم بندازید یک چیزی راجع به شاعر بگم!) و … سر کار میرند. اتفاقاً من هم مونده بودم که برای این وبلاگ چی بنویسم. تقریباً یک هفته ای سوژه خوبی نداشتم و از روی بیکاری داشتم تحلیل های مختلف در رابطه با تهدیدات اخیر شیاطین (اسرائیل و …) رو بررسی میکردم که خوشبختانه این طرح رو در روزنامه ایران دیدم:

http://www.iran-newspaper.com/1387/870807/html/social.htm#s916599

راجع به سر کار رفتن شعرا هم میخواستم این رو بگم (خودتون ببینید، جالبه. هنوز داغه!):

http://amomostafa.blogfa.com/post-316.aspx

در رابطه با همین موضوع، مشاهده لینک زیر هم توصیه میشه (همون مطلب روزنامه ایران هست با فونت بهتر):

http://www.ksabz.net/newspapers.aspx?id=4fa0d69a-01d5-440a-afeb-d07086900ef3